چادرم
نمی دانم چرا ..
من از این وضع و این مدلی بودنم نگرانم
از نگران بودنم هم شاکی ام!
میخواهم دقیق تر ببینم
ساعتی قبل ، از ضعف روحی خودم درمقابل بی توجهی کسی، از اینکه میخواستم کارهای مربوط به او را نکنم تا من هم بی توجهی کرده باشم، گریه ام گرفت
گریه ام گرفت که چرا اینقدر من کوچکم...
اصلا مگر من برای او میکردم که حالا ک چند روزی به من بی توجهی کرده ، من این کارها را نکنم؟
بعد گفتم شاید واقعا برای اوست و من بهانه کرده ام امر ولایت را!!
میدانی؟ گاهی نمی دانم ک واقعا این کار را برای چه میکنم...
نمیتوانم بفهمم ک ایا واقعا قربت الی الله است یا نه
و حتی نمیدانم اینکه نمیفهمم نشانه ی خلوص است یا شرک خفی
ببین تا به کجا در پیچ خود، پیچ میخورم.......
نشسته بودم روی مبل،
امدم روی زمین رو به قبله بلند بلند گریه کردم
حالم داشت از خودم بهم میخورد
از این وضعم
از اینکه دلم اینطور شده
از اینکه من ادم عاطفی ای هستم و احساس میکنم که شیطان دارد از همین عطوفت، من را میزند...
شاید به این همه پررنگ رفتار کردن در حق گرفتن... به این مقدار حرص خوردن هایم نیاید ک عاطفی باشم
میدانی؟ من دختری ام که گاهی چنان محکم رفتار میکنم که بعضی از من میترسند...
ولی در پشت این محکم .. یه دختر کوچولوی گریه وو هست که ...
میدانی؟
یکی دو هفته پیش جایی اتفاقی افتاد
زنی به من کلی بد و بیراه گفت..
من محکم ایستاده بودم و با اقتدار به دور تر نگاه میکردم و حتی به صورتش نگاه نمیکردم
زبانم را الوده نکردم به اینکه مثل او بد و بیراه بگویم..
من بهش گگفتم لطفا ساکت باشید!!
اما میدانی..؟
دیدم فایده ندارد.. کسی نمیخواهد حقش را بگیرد.. رها کردم امدم عقب..
فکر میکردم مقتدارنه عمل کردم.. اما وقتی امده بودم عقب... دیگران که هاج و واج مرا نگاه میکردند، آنها یک جوری نگاه میکردند
من دیگر نتوانستم کاملا مقتدر باشم...
یک اقتدار ظاهری درمن بود..
اما انگار دخترک کوچک وجودم یک جوریش شده بود...
کسی از من نپرسید چیزی ، اما همینکه کسی چیزی نپرسید و منم جرف زدم، یعنی دختر وجودم یک چیزیش شد در این مشاجره ی ظاهرا یک طرفه ی خیابانی!!
دخترم میگفت.. این وضع هر شب اینجاست... یه عده میان... حق بقیه پایمال میشه... ما هم کار و زندگی داریم...
انگار کمی سکوت کردم و دوباره ادامه دادم...
میدانی؟
من نفهمیدم چرا ، کسی به چادرم توهین کرد...
نفهمیدم و دل دخترم شکست...
میگفت چادرت رو دربیار!
و من این گوشه میگفتم مگر به حرف تو چادر پوشیدم که حالا تو بگویی در بیاورم...
همه هاج و واج نگاه میکردند...
خانمی امد گفت.. ناراحت نباش.. و دلیلش را گفت... لبخندی زدم..
زرنگی ادمها، فقط یک توهم است از زرنگی خودشان...
و الله خیرالماکرین
- ۹۵/۱۰/۰۶